حكيم ابوالقاسم فردوسى
585
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
همه شاد گشتند و خرم شدند * ز شادى دو ديده پر از نم شدند همه چيز دادند درويش را * بنفريده كردند بد كيش را فرود آمد از تخت كاوس شاه * ز سر برگرفت آن كيانى كلاه بيامد بغلتيد بر تيره خاك * نيايش كنان پيش يزدان پاك و ز آن جايگه شد بجاى نشست * بگرد دژ آيين شادى ببست همى گفت با شاه گيو آنچ ديد * سخن كز لب شاه ايران شنيد مى آورد و رامشگران را بخواند * و ز ايران نبرده سران را بخواند ز هر گونهاى گفت و پاسخ شنيد * چنين تا شب تيره اندر چميد برفتند با شمع ياران ز پيش * دلى شاد و خرم بايوان خويش چو بر زد خور از چرخ رخشان سنان * بپيچيد شب گرد كرده عنان تبيره بر آمد ز درگاه شاه * برفتند گردان بدان بارگاه جهاندار پس گيو را پيش خواند * بران نامور تخت شاهى نشاند بفرمود تا خواسته پيش برد * همان نامور سر فرازان گرد همان بىگنه روى پوشيدگان * پس پرده اندر ستم ديدگان همان جهن و گرسيوز بندساى * كه او برد پاى سياوش ز جاى چو گرسيوز بد كنش را بديد * به دو كرد نفرين كه نفرين سزيد همان جهن را پاى كرده ببند * ببردند نزديك تخت بلند بدان دختران رد افراسياب * نگه كرد كاوس مژگان پر آب پس پردهء شاهشان جاى كرد * همانگه پرستنده بر پاى كرد اسيران و آن كس كه بود از نوا * بياراست مر هر يكى را جدا يكى را نگهبان يكى را ببند * ببردند از پيش شاه بلند ازان پس همه خواسته هر چه بود * ز دينار و ز گوهر نابسود بارزانيان داد تا آفرين * بخوانند بر شاه ايران زمين دگر بردگان مهتران را سپرد * بايوان ببرد از بزرگان و خرد بياراستند از در جهن جاى * خورش با پرستنده و رهنماى بدژ بر يكى جاى تاريك بود * ز دل دور با دخمه نزديك بود بگرسيوز آمد چنان جاى بهر * چنينست كردار گردنده دهر خنك آن كسى كو بود پادشا * كفى راد دارد دلى پارسا بداند كه گيتى برو بگذرد * نگردد بگرد در بىخرد خرد چون شود از دو ديده سرشك * چنان هم كه ديوانه خواهد پزشك از آن پس كزيشان بپردخت شاه * ز بيگانه مردم تهى كرد گاه نويسنده آهنگ قرطاس كرد * سر خامه برسان الماس كرد نبشتند نامه بهر كشورى * بهر نامدارى و هر مهترى كه شد ترك و چين شاه را يك سره * بآبشخور آمد پلنگ و بره درم داد و دينار درويش را * پراگنده و مردم خويش را به دو هفته در پيش درگاه شاه * از انبوه بخشش نديدند راه سيم هفته بر جايگاه مهى * نشست اندر آرام با فرهى